زیر زمین ، طبقه‌ی زیر همکف خونه ، جزو اسرار امیز ترین و مرموز ترین مکانهای هر خونه زیرزمین اون خونه‌ست که به ترتیب سن در بین اعضای خانواده کاربرد هایی داره و مکانی مناسب برای کارای مخفیانه‌ست ، زندگی مسالمت آمیز بین انسان ها و حیوانات در زیرزمین ، نمونه‌ی یک دنیای سالم و یک جهان عاری از غرور و تعصبه ، خودتون رو به جای اون سوکسی قرار بدید که سرشب از خواب بیدار میشه و پس از صبح‌بخیر گفتن به اهل و عیال و بوسیدن روی ماه خانوم سوکسه در بین بطری های ترشی و کیسه های مواد غذایی شکار خودش (فضله موش) رو پیدا میکنه ، قدیما که من طفلی بیش نبودم ، به خاطر شغل پدر و مادرم و مدرسه‌ی داداشم ، از صبح تا ساعت 1 خونه‌ی پدربزرگم بودم ، خونشون یه زیرزمین بزرگ داشت که راهروی ورودیش رو باید انتهای خونه پیدا میکردی ، هروقت از بازی کردن با جارو‌ برقی و تماشاشی تلویزیون و برنامه‌های خسته کننده‌اش که شامل 5 اپیزود سریال تام و جری ، نقاشی های ارسالی ، و کلیله و دمنه بود خسته میشدم میرفتم توی زیرزمین . زیرزمین خونه‌ شون 5 تا پله میخورد و میرفت توی عمق نارنیای سیاه ، پله ها ساییده شده بودن چون سیمانی نبودن ، وقتی از پله اول آروم آروم میرفتی پایین ، یه موج هوای سرد با یه بوی خاص نم میومد که بوش بیشتر و بیشتر میشد ، بعد از چند روز تونستم بالاخره با خودم به توافق برسم و به پله‌ی آخر برسم ، چون کلید لامپ اون پایین رو باید همونجا روشن میکردی باید تا آخرین پله رو میرفتی و بعدش به روشنایی میرسیدی ، این موضوع منو میترسوند که توی تاریکی راه برم یکی از دلایلش دیدن فیلم اویل دد یا شیطان مرده بود در سن 5 سالگی بود که ویدیو‌کلوب ها با کارت ملی اجارش میدادن که مبادا کسی کرایه بگیره و بعدش برش نگردونه :) اسمش رو هم عوض کرده بودن ، گذاشته بودن "کلبه‌ی وحشت" ، اونو دیده بودم و همش فکر میکردم اون خانومی که توی فیلم با چشمای سفید و کله‌ متحرک (360°) میخندید کنار آخرین پله منتظره که من برم پایین و از کنار دیوار بهم حمله کنه و با ناخناش زخمیم کنه :) به هر حال یه روز موفق شدم به پله‌ی آخر برسم و بعد از اینکه لامپ تخم مرغی زرد رو روشن کردم ، یه در سبز قدیمی رو دیدم که انتهای راهرو بود ، در ورودی زیرزمین اصلی همون در کهنه بود ، یه دستگیره‌ی آهنی زنگ زده هم داشت که یه زنجیر پاره به انتهاش وصل شده بود ، در شکسته بود و با زور باز میشد ، وقتی باز شد پشتش باز تاریک بود ، وقتی لامپ رو روشن کردم از اومدنم به اون پایین پشیمون شدم....(!)

به محض روشن کردن لامپ یه صدای خش‌خش خیلی بلند شنیدم که یک متریم بود ! توی یه تنگ ماهی که احتمالا مال عموم بود یه جونوری داشت جون میداد که بیاد بیرون جوری که خیلی سریع بدنش رو تکون میداد و سعی میکرد به بالای تنگ برسه ، انگشتاش یا بهتر بگم ناخونای کوچیکشو سریع به شیشه میزد و یه صدای خیلی گوشخراشی رو درست میکرد ، مثل اینکه بعد از روشن کردن لامپ عصبی شده بود ، در اون 3 ثانیه‌ای که به صورت اسلوموشن گذشت فهمیدم که سوسکه ، اما اون سوسک چطوری رفته بود اون بالا که بیافته توی تنگ از بزرگترین معماهای زندگیم بوده و هست ، وقتی این اتفاق افتاد سریع اومدم بیرون ، لامپ هارو هم روشن رها کردم ، رفتم توی یکی از اتاق و در کنج خلوت به فکر فرو رفتم .... ثانیه ها و دقیقه ها میگذشتند و من بیشتر و بیشتر به اعماف تفکرات کودکانه خودم غرق میشدم ، آیا اون فرزانه ، دختر همسایه مون بود که بیشتر اوقات منو تهدید میکرد ؟! آیا اون سوسک همون پیرزن همسایه‌ی خونه بابابزرگم بود که چشماش آبی بود ؟! یعنی ممکنه تغییر قیافه داده باشه ؟! اون میخواد منو بخوره ؟! در این افکار به سر میبردم که متوجه گذشت زمان شدم ، وقتی به خودم اومدم دیدم صدای قاشق و چنگال میاد ، در اون لحضه بود که من متوجه شدم که تمامی حدس هام درست بود و اون پیرزنه داشت اماده میشد که منو بخوره ، وقتی که با گریه از اتاق بیرون اومدم تعداد 3 عمو و 2 عمه رو دیدم که داشتند به من نگاه میکردند! بدین صورت من از چنگال مرگ رهایی جستم و به کانون گرم خانواده بازگشتم ! همون روز همراه عموم برگشتیم اونجا و یه بازی فکری که مثل منچ بود و صفحه‌ی دایره‌ای داشت رو پیدا کردیم که متعلق به دوران طفولیت عموم بود ، جایزه‌ی یک روز ترسناک !

اون پیرزنه بیچاره چند سال بعدش مرد ، اون سوسکه توی تنگ به اثر باستانی و فسیل تبدیل شد و هم اکنون در موزه‌ی انگلستان نگه‌داری میشه ، خودم الان دارم پست مینویسم ، خدارو شکر بقیه افراد حاضر در خاطره در قید حیات هستند و همین پریشب باز دور هم آبگوشت میخوردند (با دوغ و پیاز) ! در کل من نتیجه گرفتم که با ترس خودم مبارزه کنم ، اون خاطره برای من یه درسی شد ، که هیچ وقت بدون اجازه بقیه به زیرزمین نرم و سعی نکنم سرزمین نارنیای گم شده در سرزمین تاریکم رو پیدا کنم !

این بود انشاء من ...


عکس تزئینی‌ست و مربوط است به "شهر زیرزمینی درینکویو ترکیه" نه خونه‌ی پدربزرگم (!)