بر اساس رویدادی واقعی (21 بهمن)
دررررررررررینگ ، درررررنگـــغـــق . . . . (قطع شد(
دیشت دیشت دااااا ، دیشت دیشت داااااا ، دیشت ددیشت درااا (گوشی داداشم (
. . . : داداشمالو . . . . سلام. . . . خوبی ؟ . . . چی ؟ . . . امین ؟ . . . . گفته تعطیله . . . . جدی؟ . . . باشه الان بهش میگم . . .
داداشم : امین بابا بود !
من : ؟
داداش : از مدرسه بهش زنگ زدن بهش گفتن امین نیومده .......
من : ؟؟؟؟؟
داداش : پاشو برو مدرسه کلاس دارید . . .
من : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داداش : پاشو دیگه 9:30 الان زنگ اول رو زدن زوووووووودی برو . . . دی پاشووو دیگهـــــــــــــــــخخخخ (خوابش برد(
من : نههههههه خدایااااااا ، بابا آخه قرار بود تعطیل شه ، این نامردا گفتن نمییریم ولی رفتن . . . . ای بی معرفتا ...
بعد از یک شب سخت ، اونم جمعه ، کلی خسته و کوفته بشی بعد ساعت 3 بخوابی به امید خواب تا ساعت 12روز بعد . . . . . . ولی ناگهان از سوی یک اقدام کاملا پیش بینی شده و کماندویی از طرف گروه "ناظمان هوشیار" مدرسه متوقف شی و تمام نقشه هات نقش بر آب بشه . . . من در حالی که رو زانوهام ایتادم و دارم با گوشیم دوستم رو میگیرم [ای گندت بزنن فلانی با این نقشه کشیدنات[!!!
من : الو فلانی به توام زنگ زدن ؟!!
فلانی : سلام امین جان صبح تو هم بخیر ، قربانت خیلی ممنون خوبم ، آها بله به منم زنگ زدن !
من : ینی چی ؟ پس چیککار میکنی نمیای بریم ؟
فلانی : چرا البته نکه نمیام ، میام ولی دیگه کلا نمیام ، آخه میدونی من دیروز کرفتو بودم ، الان حالم زیاد خوش نیست ، کلا مریضم به آقای B هم گفتم مریضم ، شما برید !
من :|
بازم من :|
و باز هم من :|
آخه ینی چی نامرد ما دیشب کلی نقشه کشیدیم که نریم مدرسه ، بمونیم خونه عشق و حال ، حالا رفتی گفتی من مریضم ؟ ینی واقعا این خیانت به گروه نیست ؟! حالا من جواب آقای B رو توو اتاق سیاه و ترسناک "ناظمان هوشیار" چی بدم ؟ تیکه بزرگم گوشمه . . . . در این لحضه کل نقشه ها و فکر هایی که با بچه ها کرده بودم تا مدرسه رو پیچونیم و نهایتا تعطیلش کنیم مثل یه فیلم از جلو چشمام رد شد . . . باورم نمیشد یکی از اصلی ترین عضو های گروه بهمون خیانت کرده باشه . . . حالا باید یه طرح دیگه میریختم تا چطوری از ورودی مدرسه تا کلاس بی سر و صدا برم و کسی متوجه حضورم نشه ، داشتم آماده میشدم که برم ، ولی یه بسته آدامس کردی روی میز آشپزخونه توجهم رو به خودش جلب کرد . . . " زیر آن رشته های باریک ولی نافذ و قوی نور خورشید که از پنجره آشپزخونه میومد روی میز چه زیبا خودشون رو نشون میدادن ، حتی بعضی هاشون مثل یه مروارید نور خورشید رو جذب میکردن ، بعضیاشون توی اون تیکه نایلون دورشون چقد قشنگ خو گرفته بودن ، غافل از اینکه قراره از اون جا جدا بشن. . ." دیگه خیلی داشتن لوووس میشدن رفتم یه دونه ورداشتم که تو تاکسی حوصلم سر نره و یه صفایی کرده باشم . . . سر کوچه یه تاکسی داشت رد میشد ، خواصتم بگم وایسا آهای که دیدم یکی از همسایه های پیرمون داشت از نونوایی بر میگشت ، تا منو دید ، سلاااااااام امین جااان چطوری پسرم ، میای دستمو بگیری از این جدول بیام پایین ؟ من در حالی که داشتم فکر میکردم خودش قبلا چجوری رفته اون بالا ، رفتم و کمکش کردم ، داشتم میگشتم ببینم تاکسی محو شده کجاست ، تو همین فکرا بودم که یدونه از کوچه بغلی زد بیرون ، ولی زیاد دووم نیاورد یکی از کوچه خودشون سووووت زد و نگه ش داشت ! :| واقعا شانس ندارم یا چرخ گردون میخواد ثابت کنه که حق با "ناظمان هوشیار" ـه ! همین که یه تاکسی دیگه دیدم دویدم طرفش ، دیدم یکی از سمت چب با سرعت میخواد بیاد سوار شه ، سرعتم رو بیش تر و بیش تر کردم و با کله رفتم توی در و بازش کردم و گفتم : ههههه هههه ههه آغا برو آغا برو اورژانسیه ، و این شد که من با نامردی زدم تاکسی یک فرد بیچاره رو زدم :) داشتم آدامسم رو در میاوردم که حوصلم سر نره ، تا این که گوشی آغای راننده زنگ خورد ، جاتون خالی اصن یه فیلم سینمایی بود خودش خدایی ، اصن در حد این فیلمای هالیودی من کیف کردم با این ماجراهیی که آفای راننده برای دوستش تعریف میکرد ، تصور کنید با صدای بلند ، تو ترافیک کمربندی ، پشت چراغ قرمز ، در حالی که با یه دست گوشیشو گرفته بود و یه دست فرمون و گاهی جای دستش با دماغش عوض میشد به طوری که با دماغش فرمون رو نگه میداشت و با دست دیگش دنده عوض میکرد . . . بگذریم . . . آغا گذشت و داشتم میرسیدیم که من یاد این آهنگ "راننده تاکسی" از عماد قوی دل افتادم ، بیچاره راننده تاکسیا خیلی زحمت میکشن . . . خوب دیگه رسیدیم . . . ضربان قلب روی 1000 ، در "کوی محمدیه ای" پر از خاطره و در حال نقشه کشیدن برای آقای B ! رسیدم دم در ، کسی توی حیاط نبود ، تلئلو اون آدامس ها واقعا وقت من رو گرفته بود ، امیدوار بودم معلم سر کلاس نباشه چون باید برگه "دلیل قانع کننده" برای دیر کردن رو می بردم برای معلم و دقیقا در اتاق کناری "ناظم های هوشیار" ای برگه رو توضیع میکردن ، تازه یه سلسله موارد قانونی هم داشت که باید دلیل می آوردی و بازم تماس با پدر عزیز و دیگه . . . ! واسه اینکه این بلاها سرم نیاد دویدم برم سر کلاس . . . داشتم میدوییدم و خدارو شکر یکردم که لو نرفتم و یه لبخند ملیـــــــــح (میدونید دیگه از لبخند های معروف من) روی صورتم بود و حس پیروزی در شانزدهمین المپیاد کشوری زیست شناسی به هم دست داده بود که . . . . چشمتون روز بد نبینه . . . . امیــــــــــــــــــــــــن (تن صدای بالا ، که در سالن مدرسه 2 تا اکو هم داد امــیـــــــــــن ، امــیـــــــــــن)امــیـــــــــــن امــیـــــــــــن آغا یه دفعه خشکم زد ، مثل برق گرفته ها ثابت شدم . . . خبری از لبخند ملیح نبود و داشتم کمکم از قوه بازیگری خودم استفاده میکردم ، طوری که لبخندم داشت با یه حالت مظلومانه و بی طرفانه و بیچاره آنه عوض میشد (یه چیزی تو مایه های لبخند گربه شرک تو کارتون شرک 1) ولی این موقعیت فرق میکرد ، اینجا از اون سرباز های ناز نازی خبری نبود ، اینجا یه هیولا به نام آقای B وجود داشت که به علت حس تنفرش نسبت به دانش آموزان و حس انتقام جوییش در تمام بوکان و به خصوص کانون هواداران "ناظمان هوشیار" معروف بود . . . برگشتم و گفتم خدایا خودت به دادم برس ، سالن تو یه سکوت مطلق فرو رفته بود ، از هر در کلاسی 8 تا کله اومده بود بیرون که واق واق داشتن نگاه میکردن و منتظر بودن ببینن این دفعه آقای B چه مدل شکنجه ای رو میخواد استفاده کنه . . . . . . نفس ها همه حبس تو سینه ، تیک تاک صدای ثانیه شمار ساعت نداشته ام به گوش می رسید . . ! آقای B با یه ریتم خاص در حالی که با موج صدای جیر جیر کفش های چرمیش تو هر قدمش کلی گرد و غبار به پا میکرد به من نزدیک میشد ، از در یه کلاس که رد شد ، نور خورشید به صورت موجی صلح دوست و میانجی گر به طرف چشمش رفت تا به من کمک کنه فرار کنم و از موقعیت نجات پیدا کنم . . . اما عینک های سیاهش که جزوی از قدرت های سیاه اهریمنیش بود مثل یک عایق مانع از این کار شد ، تمامی نیرو های اهریمنی دست در دست داده بودند که من اون روز مغلوب آقای B بشم . . . آقای B که دیگه روبروی من بود گفت : امین ، چرا نیومده بودی ؟!! [وای خدای من ، تمامی تصورات من در مورد آقای B اشتباه بود ، اون واقعا آدم لطیفی بود ، اینو میتونستی تو صدای لطیفش و حرکات تارهای سیبیلش که نزدیک دماغش بودن فهمید ، پشت اون عینک های ضخیم و سیاه یک جفت چشم آهویی وجود داشت که داشت به من نگاه میکرد ، وای خدایا اون فوق العاده بود ، میتونستی صلح ، سفیدی ، دوستی ، عشق و صمیمیت نسبت به یه دانش آموز رو توی چشماش ببینی] من در حالی که غرق رویاهای خودم بودم ، میخواستم داد بزنم و بگم اشتباه میکنید مردم ، این آقای B مارو اذیت نمیکنه ، اون میخواد مارو قانونمند کنه ، اون میخواد ما آدم بشیم] . . . ولی باید اول جواب آقای B رو میدادم . . . اولین دروغ به ذهنم اومد ، والا آغا خواب موندم ! یه نگاهی تو مایه های اینکه بابا ما خودمون نقاشیم بهم کرد و گفت نه خواب نموندی . . . . من در حالی که کاملا شکست خورده بودم زمین رو نگاه میکردم . . . آقای B : مگه من 5 شنبه نیومدم بهتون نگفتم شنبه تعطیل نیست ؟ مگه نگفتم؟ من : آغا حق با شماست ، عذر میخوام دیگه تکرار نمیشه . . . ولی آقای B میخواست یه چیزی به من بگه که هیچ وقت یادم نره : امین تو در طول ترم هیچ وقت غیبت نکردی تو دانش آموز منظبتی هستی ولی این غیبتت همه شون رو جبران کرد ، این غیبتت به منزله این بود که همه ی ترم رو غیبت کردی . . . من با اون حرف خیلی ناراحت شدم ، در حد باخت بازی قبل ایران مقابل لبنان ! ولی گفتم آغا شرمنده ، سرم رو که بالا آوردم دیدم ، آقای B بعد از گفتن اون حرف نتونسته تو چشمام نگاه کنه ، و تو افق داشت محو میشد . . . منم در حالی که افسوس می خوردم به کلاس رفتم و جزوه فیزیکم رو روی میز گذاشتم . . . صدای دوستان به گوش میرسید که می گفتن به تو هم زنگ زدن ؟ به تو هم زنگ زدن ؟ ولی من داشتم به اتفاقای اون روز فکر میکردم و ته جیبم دنبال یه آدامس دیگه بودم. . . . . . .
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت دلتون رو به افرادی خوش نکنید که میدونید تو لحضه های مهم تنهاتون میزارن ، و یادتون باشه هر تصمیمی رو که گرفتین تا آخرش برید . . . !
بوکان ، کوی محمدیه ، دی ماه 1391

چه خوب میشد کمی از دنیای دیجیتال دور میشدیم . . .

تو ادامه مطلب هست ... نظر شما باعث دلسردیه ماست









