تق تق تق تق(کف زدن ملت)...... تق تق تق تق...... سووت سووووت  ، گروه سنتی آونگـ غق

برید بچه ها وقتشه ، زود باشید (کیوان استاد)

قدم 1 ، قدم 2 ، قدم 3 سریع تر و دیدن یه نور بزرگ ، نور صحنه ، خدای من من روی سن ایستادم ، مراقب بودم پام به سیم ها گیر نکنه تا خوراک خنده ی 600 نفر نشم ، روی صندلی مخصوص خودم نشستم و میکروفون رو تنظیم کردم ، بم بم (انگشتم به میکروفون) صدا خوبه ، امین نخند ، امین مضظرب نباش ، امین عصبانی نباش ، امین نرمال باش ، سه تارم را برمیدارم و چند ضربه روی سیمهای زرد و سفیدم میزنم ، مردم با ولع خاصی تمامی حرکات من را زیر نظر داشتند ، سیبیلم را تحسین میکردند که بدین شکل بود :{ ، اصلا مضطرب نبودم ، به قول استاد حسین علیزاده : سن همان اتاق تمرین خودتان است ، هیچوقت کنترل اوضاع را از دست ندهید ، میکروفون سنتور وصل نمیشد ، کیفیت را فدای پول کرده بود مدیر برنامه مان ، صدابردار ضایعی استخدام کرده بود ، دوستم هم سازیم الف.ر با انگشت ، دست ، پا ، کله به میکرووفون ضربه میزد اما صدایی ازش در نمیآمد لامصب ، مردم کم کم میخواستند گوجه پرت کنند که به لطف خدا دستهایم دراز کردم و تکمه ی میکروفون را به جلو خم کردم ، ناگهان وصل شد ، اشک خوشحالی در چشمان هم گروهی هایم حلقه زد ، امین یو آر واندرفول دود ! گفتم مخلصیمو اینا ، و سیبیل مبارکمان را تابی دادیم ، دوستم ، الف.الف توجه مان را به مضراب های سنتورش جلب میکند ، 1 . 2 . 3 ، سُل رِ ، می رِ ، دُ رِ ، می فا ، سُــــــــــل ! قطعه ی اول ، استرس داشت میرفت ، از اولشم میدونستم خیلی راحت تر از این هاست ، مردم که مضراب مبارک را شنیدند میخکوب شدند ، نواهایی به گوش میرسید ، امین که میگن اینه ، امین اینه ؟ و من لبخندی ز رضایت بر لبانم جاری کردم ، خطوط میزان پشت سرهم می آمدند و میرفتد ، میزان ها تکرار میشدند ، مِتسو فورته هارا رعایت میکردم ، پیانو هایش را رعایت میکردیم ، قطعه تمام شد . . . کف سووت خودشان را برایمان زدند ، حالا وقتش بود که من شروع کنم ، منو دوستم الف.ر ، وظیفه سنگینی را بر دوشم گذاشت (کیوان استاد) ، یک روز قبل از اجرا به بتهون هم نت جدید بدهند هنگ میکند ، چه برسد به من ، آن هم نه نت یک قطعه ثابت ، بلکه همنوازی ، آن هم بخش سختش ، جواب ! باید جواب میدادم ، او میگفت دو رِ من هم باید جوابش را میدادم ، قطعه شروع شد ، هرچی گفت جوابش را دادم ، حتی بیشتر تا مجلس را گرم کنم ، یه جک هم به صورت نت های موسیقی تعریف کردم که کسی نخندید ،یاد مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست افتاده بودم ! سرم را کمی چرخاندم ، گیتاریست ها مارا میپاییدند که شاید اشتباه کنیم ، تا آموزشگاه با ساز معروف مدیرش پیروز شود ، اما نه ، این انقلاب کیوانیسم بود ، این انقلاب سه تار و سبک جلال ذولفنون بود ! همنوازی تمام شد ، کف و سوت قوی تر ، حالا نوبت فولکلور بود ، موسیقی محلی مان ، آهنگی از نابغه ی شهرم ، کسی که در کسری از ثانیه ترانه مینوشت ، آهنگش را میساخت و می خواند ! حسن زیرک ، قطعه ی مریم بوکانی ، شروع شد ، مردم دوست داشتند ، چون نسخه ی ارجینالش را شنیده بودند ، سر همنوازی خیلی استرس داشتم ، عرق کرده بودم ، مردم عاشق آن قطعه شدند ، مردم را میدیدم که دستهایشان را به سرعت به هم میزدند تا صدا ایجاد کنند ، بعضی ها به احترام استاد حسن زیرک از جای خود بلند شده بودند و مارا تشویق میکردند ، نمیدانم لیاقتش را داشتیم یا نه ، چون ما فقط مینواختیم ، حواسمان به هیچ کس نبود ما 5 نفر ، یک گروه نقلی و کوچک ، یک گروهی که 5 ماه شب و روز تمرین کرد تا جوابش را 14 تیر با کف مردم بگیرد ، لبخند رضایت را روی لبان حضار میدیدم ، بردارم با قدرت هرچه تمام تر مارا تشویق میکرد ! آنقدر خوشش آمده بود که قول داده است برایم پیانوی مکانیکی بخرد :) همه قطعه هارا تمام کردیم ، یک تعظیم به احترام حضار و سپس کفی که بدرقه مان شد ، به محض رسیدن به پشت سن ، پرسیدیم که چطور بود ، آنجا بود که استادهای دف ، سنتور ، و سه تار ، لایک های خود را به ما ارزانی داشتند ، و چه صحنه ای بود ، عذاب وجدان نداشتیم ، استرس نداشتیم ، با خیال راحت نشستیم و خراب کردن قطعه  هارا با ساز مخرب و غربی گیتار گوش دادیم ، یکی دوتا هم نبود ، دختر و پسر گند زدن به اجراشون :) از تمامی دوستانی که نتونستن بلیط بگیرن بیان عذرخواهی میکنم ، واسه هرخانواده 2 بلیط میدادند ، حالا خودتان قضاوت کنید من 12 بچه خودم را هم نتوانستم ببرم . . . دوست داشتم یکی اونجا میبود و تشویقم میکرد ، اما حیف که نبود و جاش خالی بود ...

راستی عکس که آمد واستون میزارم ...


چشمانم از اختیار خارج میشود ، به حرف زدن ها توجه نمیکنم ، به صداها گوش نمیکنم ، فقط آن لبخند را میبینم ، آن لبخند که با برق چشمان سیاه تو مرا به ناکجاها میبرد ، وقتی که دستانت را سریع و بچه گانه جلو میآوردی و میگفتی سلام امین ، من دستپاچه میشدم ... تو همچنان میخندیدی و چشمان سیاهت من را دیوانه میکرد ، اما آن صدا ، آن صدای گوشخراشی که شرط دیدارمان بود داشت اعصابم را بهم میریخت ، متاسفانه قدرت هم دست آن صدا بود ، آن صدایی که من و تورا میپایید ، و نمیگذاشت بیشتر احساس هایمان را به اشتراک بگذاریم ، نمیگذاشت که بعد از 9 ماه ملاقات همدیگر را در آغوش بگیریم ، همینکه دیدمت کافی بود ، راستش باید یادمان میآمد که کجا زندگی میکنیم ، این  تنها کاری بود که میتوانستیم انجام دهیم ، لبخند ملیحت پایان ماجرا بود ، راستش صدای گوشخراش همه چیز را گفته بود و همه چیز را هم میشنید ، احتمال میدادم که لیولش بیشتر شود و دیگران را صدا کند ، احتمالم درست بود ، ولش کن ، بیخیالش شو ، برایم مهم نیست ، مهم آن هدیه ست ، آن لبخند ، آن غروبی که داشتیم . . .

عاشق ویولن بودی ، حسرتش را میخورم که یکبار نشنیدمش ! بیا حالا روی زخممان از آن پودر سفید بریز

قطعه ی Scent of a women متعلق به فیلمی به همین نام ساخته ی Itzhak perlman ، اجرای Cinema serenade

Download