سل سل لا ر

ر سل می ر

مرا ببوس ، مرا ببوس ، برای آخرین بار ، تو را خدا نگه دار ، که میروم به سوی سرنوشت ، بهار ما گذشته ، گذشته ها گذشته ! مرا ببوس  


     این روزهای من خلاصه میشود در شعر حـمید رقابـی ، و سه تار ساربـانگ ، و صد البته امـتحـانات نهایی ، امتحان هایی که ازم میگیرند تا مطمئن شوند من میتوانم پزشک خوبی باشم ، غافـل از چزهایی که نمیدانند ! راستش من پزشکم ، همیشه از این کلیــشه ها بدم می آمد. . . سه تار را بی نُت دوست دارم ، آدم هایی که در قید باشند کمتر شکوفا میشوند ، مثل یک آموزگار که همه شــاگردانـــش را یک جور بتراشــد ، همه خشــک میشوند ، نبوغ کودکی ، آرزوهای کودکی ، همه و همه پودر میشــود . . . مثل ســـــهـراب که نقاشـی هایـــش را معلمـش نمـره میــداد و همیشه تک بود !