چه خوش گفت اخوان ثالث . . .

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است !

دمــــــــــــت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی...در بگشای! "

این چند روزه اخیر یه بارون خیلی خوبی اومد ، واسه یه عده جالب بود ، واسه یه عده مکافات ، واسه یه عده خیر و برکت . . . بگذریم ، واسه ما خاطره بود . ژاکتمو پوشیدمو از خونه اومد بیرون تو حیاط ، گفتم : بارونی ، چه طوری رفیق ، چطوری دوست گلم ؟ خوبی ابر پاییزی ؟خوش میگذره اون بالاها ؟ هوا چطوره؟میگم این دفعه رو سرعت چند اومدی اینطوری رسیدی ؟! قطره ها همه خوبن ؟ از رعد چه خبر نیستش ، نکنه رفته پیش روانشناس ؟ از یارُم چه خبر ؟ حالش خوبه ؟ مواظبش باشیا! میگن کل ایرانو دور زدی ، کارت درسته ! دیگه اینارو که گفتم عصبانی شد چندتا قطره رو راست انداخت تو چششم !!! بارونمونم اعصاب نداره به خدا ... یه نیگا به باغچه مون کردم دیدم کاکتوسم زیر یک خروار برگ درخت گلابی بالا سرش مخفی شده ، چندتا خارش بیرون بود ، دیگه از اون کاکتوس قوی با اون همه ابهتش خبری نبود ، با قطره ها دوست شده بود ، یا شایدم عاشقشون شده بود که تو اون سرما تو آب و هوای کوهستانی و سرد با اون همه بارون دووم آورده بود ! عجی قدرتی داره این عشق لا مصب ، اصن انرژی میده به آدم ، یه نیگا به بالاسرش که کردم درخت رو دیدم ، همه برگاش زرد شده بودن اکسپت چندتا که هنوز سبز بودن ، نکندمشون ، بهشون اجازه دادم این چند روزه هم پارادوکس فصل هارو حفظ کنن ! همه جا خوشبو شده بوود با این بارون غیر بلوار کردستان ، اصن ای درختا فاجعن واسه شهر ، البته نه خودشون بلکه نقش مکملشون ، نزدیک این پیاده رو نمیتونی بشی ، گلاب به روتون نه که این گنجشکا کار بد میکنن رو درختا ، همه کثافتشون میاد رو زمین ،  تازه ما تابستون تو توهم پولدار شدن بودیم اینقدر رو سر و کولمون ریخته بود ، به هر حال نمیدونم این لا مصب با آب بارون چه واکنشی میده ، یه بوو درست میشه اصن غیر قابل تحمل ، افتضاااااااااااحه اصن !! سرمو کردم تو ژاکتمو ترجیح دادم برم به طرف اسکندری ! زنگ آخر مدرسه بیکاری داشتیم آخه ، دیگه رفتیمو رفتیم ، گفتم برم یه سری به این ریش سپیدای شهرم بزنم ببینم در چه حالن ، اولین مکان قهوه خانه به نظرم رسید ، چنجا رفتم ، به خاطر دُز بالا و اشباع دود قلیان تو مغازه ، اصن نمشد صاحاب مغازه رو هم پیدا کرد ، آغا منم حال نکردم با جَوِش ، یکم گشتم رسیدم به کبابی نمونه !!! دیدیددیین ! بــــــــله جونم واستون بگه رفتم تو و با صدای گرم و صمیمی در حالی که داشتم احساس ممیکردم که دارم به همشون به گرمی سلام میکنم گفتم : سلااااااااااموعلیکــــم ! بعد از 5 ثانیه : [بدون واکنش حضار] . . . . . 5ثانیه بعد یه چند تاشون نگاه خسته خودشون رو به طرف من کج کردن ، یکیشون که داشت چایی توی نعلبکیش رو سرد میکرد با همان حالت بهم خیره شد ... گفتم حتما نشنیدن ، اینبار با صدایی رسا تر و در حالی که شور و نشاط از سلامم فوران میکردم گفتم سلــــــــــــام و علیــــــکوم بعد از 10 ثانیه ندایی از پشت سر همه گفت "به  خــــــــــــــــــــیری" کوردی | خوــــــــــــــــش اومدی فارسی| بعد از ورود من هیچ صدایی نمیومد و تمامیه صداهای و افکت های موجود قطع شد ، حتا سرفه های خشک آن مرد سیگاری ! خوب چرا اینجوری رفتار میکنین ، نمیشه مگه یک نوجوان به جای انجام کارهای بد و زدن زنگ خونه ها و انواع کارهای بد دیگر بیاد اینجا کنار شما یه چایی بخوره ! چرا اینکارو میکنین آخه ؟! بعد از ورود من هیچ صدایی نمیومد جز : فلچق فلچق فلچق صدا های 2*2 ثانیه ایه حاصل از سیخ کردن قیمه ها ، 5 تا صاب مغازه (3 برادر و 2فزندشان) همگی ایستاده بودن وسط مغازه داشتن قیمه سیخ میکردن ، هیچ چیز به اندازه آن سطل زرد رنگ وسط میز که ازش بخار بیرون میومد و ذرات معلق گوشت توش بود توجه منو به خودش جلب نکرد ! یکمی رفتم جلو و به جوان ترین صاب مغازه گفتم (توجه کنید) به آهسته ترین فرکانس موجود و قابل شنیدن توسط انسان در گوشش گفتم : جا هست ؟! اونم با صوتی 5 برابر صدای من : بله بلــــــــــــــــــه بفررررمائیــــــد ! رفتم جلو تر و نشستم . گفتم مشــــــتی صدای اون رادیو رو بندازو یه فنجون چایی لب سوز لب گداز لب ریزم بیار واس ما (فیلم قیصر که نیست اینارو بگم هه هه هه )!! ناگهان تمامی نگا ها خیره به من  که نزدیک ترینشون یکی از افراد مسن مغازه بود و در حال که داشت قیمه سیخ میکرد ، کارشو متوقف کرد و با این مضمون منو نیگا کرد : ! منم که خونسردیه خودمو حفظ کردم ! تو این مدت که داشت فنجون چایی یکی از مشتریهای مسن رو میشست و سعی میکرد "جای لباش با اون آب دهان غلیظش" رو محو کنه به یکی دیگه از صاب مغازه ها گفت : راستی اون روز "عه به" اومد ؟! (مخفف عبدالله) اونم گفت آره پول رو هم آورد ! منم چششم به اون فنجونه بود که آخرشم پاک نشد آثار روش .... دلم به دمای آب سماورشون خوش بود که با حرارت 100 درجه اش استریلش کنه !!!  چایی رو آورد و من در حالی که بغل دستیم داشت با یک ولع خاص کبابش رو خالی خالی با نون خشک میخورد نگاه میکردم ! ناگهان فنجان روی میز ضاهر شد ، با یک صدای خاص و با لرزشی که 3 ثانیه ادامه داشت و تمامی مغازه را پر کرد ! دستمو دور استکان حلقه کردم تا هم عایق شه و انرژش جنبشی ش رو تبدیل به انرژی درونی کنم هم کمی دستام گرم شه ! به سمت راستم نگاه کردم پیرمردی که چندی قبل از من اومده بود داشت به یکی از صاحبان صحبت میکرد : "باروووووون خووووووبیه ، تا بهار کاااااافیه ، کااااااافیه " و اصطلاحا میگفت (په له ی داوه) یعنی زمین رو خیس کرده به عمق 5 یا 6 سانتی متر [واحدش SI هستش و الان از طرف من به سایت بین المللی اندازه گیری اضافه شد] جالب بود ! چایی رو با 3 تا قند سر کشیدم و یک لحضه باز به مردم توی اون 4 دیواری نگاه کردم ، یه چیزی خیلی تابلو بوود ، آره اونا خسته بودن ، خسته !!

روز خوبی رو سپری کردم با اتوبوس برگشتم ، جامو دادم به یکی از همسایه هامون ! دستش درد نکنه کرایمو حساب کرد !

*متن بالا برای بار دوم از اول تایپ شده بود ، باز سرویس دهی مناسب . . . *

بیخیال اینو گوش بدید حالتون جا میاد !


 دانلود ترانه زیارت "عباس قادری" فوق العاده ست !


از این هوا لذت ببرید ، خیلی قشنگه !